| RSS :: Atom :: خانه :: ارتباط با من :: درباره من :: پارسی بلاگ کل بازدیدها:8591 .:. بازدید امروز:5 .:. بازدید دیروز:19 | ![]() |

سلام.
* سالروز تولد بانوی دو عالم، حضرت زهرای مرضیه (س) رو تبریک عرض می کنم. .gif)
بلد نیستم قلنبه سلنبه حرف بزنم ، از حرفای کلیشه ای هم خوشم نمیاد. فقط... آرزوم اینه که این ها در حد حرف باقی نمونه و انشاءالله بتونیم با عنایت و نگاه خاص خودِ خانوم (س) از رهروان حقیقی و "عمل کن" باشیم..

** امروز دقیقاً یکسال از روزی که فلورانس کوچولو
پا به عرصه ی دنیای مجازی گذاشت، میگذره.
(تاریخ تأسیس: 4 / 4 / 1386 ) 
تولدش مبارک
بیا شمعا رو فوت کن...
تا صدسال... نه! صد سال زیاده

تقارن همزمان اولین سالگرد تولد وبلاگم
رو با سالروز میلاد خجسته و مبارک دردانه ی نبی اکرم(ص)
به فال نیک می گیرم..


میدونم خیلی وبلاگ خوبی دارم
نیازی به یادآوری نیست..
پیشاپیش تشکر می کنم
خب... حالا نوبت آرزوئه...
زود باش یه آرزوی خوب برام بکن .. بدو منتظرماااا

پ.ن:
عجب پست جینگولی شدها...

| نویسنده: باران .::. سهشنبه 4/4/1387 .::. ساعت 12:5 عصر | نظرات دیگران ( ) |
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تاچند زنی به جانم آتش..؟
یا چشم مرا زجای برکن،
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم!
کز دیدن روزگار سیرم.....

پ.ن :
بس کن ای دل نابسامانی بس است.!
_ بعد از این با بی کسی خو می کنم...
| نویسنده: باران .::. جمعه 17/3/1387 .::. ساعت 5:44 عصر | نظرات دیگران ( ) |

ای همیشه جاری!
ای بهار کوتاه!
ای ترنم باران وحی!
در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...

| نویسنده: باران .::. دوشنبه 30/2/1387 .::. ساعت 6:7 عصر | نظرات دیگران ( ) |
زندگی کردن خوبه. ولی خوب زندگی کردن بهتره.
مُردن خوبه. ولی خوب مُردن بهتره.
بعضیا تصادف می کنن می میرن، بعضیا پشت میز می میرن، بعضیا موقع دعوا کردن می میرن، بعضیا تو خواب می میرن، بعضیا موقع خوردن می میرن، بعضیا هم توی توالت می میرن!
ولی بعضیای دیگه خیلی یه جوری می میرن. میدونی؟ مثلاً موقع سینه زنی می میرن. یا موقعی که دارن مناجات امام زمان می خونن و گریه می کنن می میرن. یا مثلاً وقتی با خدا خلوت کردن می میرن.
لحظه ی آخر لحظه ی خوبیه.
بعضیا لحظه ی آخر داد می زنن و میرن، بعضیا وحشت زده ان، بعضیا از ترس زبونشون بند میاد، بعضیا یه چیزایی جلو چشماشون میاد که ساکتشون می کنه، بعضیا عجز و استیصال تو نگاهشونه موقع رفتن، بعضیا ناباورن، بعضیا تقاضای کمک می کنن.
ولی بعضیا یه جور دیگه ن. لحظه ی آخر می خندن! چشماشون برق می زنه.
دست و پاش کنده شده، بدنش نصف شده، ترکش تو سرشه، ولی نمیدونم چی می بینه که می خنده. نمیدونم چی می بینه یا کیو می بینه که چشماش پر از آرامشه. نمیدونم چرا تو چشماش التماس نیست. نمیدونم چرا تقاضای کمک نمی کنه. نمیدونم چرا انگار دور و برشو نمی بینه! نمیدونم چی جلوش می بینه که تمام حواسش به اونه. نمیدونم کی داره براش حرف میزنه که صدای بقیه رو نمیشنوه. نمیدونم کی داره بهش لبخند میزنه و با محبت نگاش می کنه که اینجوری می خنده و محوش شده. نمیدونم سرش رو زانوی کیه که وقتی داره چشماشو می بنده میگه السلام علیک یا علی بن موسی الرضا....
شب اول قبر خوبه. ولی مال بعضیا بهتره.
شب اول همه زبونشون بند میاد. بعضیا تا ابد قفل می مونن. بعضیا به همه چیز و همه کس چنگ میندازن ولی بی فایده ست.
بعضیا شب اول تا میان جواب بدن و زبونشون بند میاد، یکی به جاشون جواب میده. مثلاً اونی که عاشقش بودن؛ مثلاً امام حسین. مثلاً امام رضا.
...
...
...
یاد و خاطره ی شهدای رهپویان گرامی باد...

| نویسنده: باران .::. پنجشنبه 12/2/1387 .::. ساعت 3:45 عصر | نظرات دیگران ( ) |
روزگاری به دنبال درآمدی بودم تا بتوانم با آن حداقل 30 کیلو گوشت بخرم.
با خود می گفتم آنوقت راحت خواهم شد. زمان آن که فرا رسید با خود گفتم: اگر درآمدم را به اندازه ی 300 کیلو گوشت برسانم، آنوقت است که میتوانم راحت تر زندگی کنم. زمان آن هم که رسید دیدم برای آنکه بتوانم راحت ترین باشم بایستی درآمدم را به 3000 کیلو گوشت برسانم. خیلی سخت بود، اما موفق شدم.
اینک تمام دارایی ام را می دهم
برای 30 دقیقه زندگی کردن
و فرشته گفت: نه...!
گفتم: سه دقیقه زمان می خواهم تا بیندیشم که
چرا آمده ام.
فرشته گفت: سه دقیقه همین زمانی است که با من به گفتگو بوده ای.
فقط سه کلمه ی دیگر وقت داری!
بی درنگ گفتم: بزرگترا..! مرا ببخش...
از لبخند فرشته دانستم که خداوند مرا بخشیده و آرام گرفتم.. (1)
..
..
..
اومده بود ببرتم... قوی هیکل و بلند بود و سرتا پا سیاه پوش. اولش دست و پا زدم... نمیشد.. زورش خیلی زیاد بود... به گریه افتادم ... التماس کردم... فایده نداشت.. دور و برم رو پاییدم. هیشکی نبود. باد میومد. خاکستری بود. بیابون بود... نه! مث خیابون بود.. نمیدونم...! داد می زدم و گریه می کردم... هیشکی نبود. هر چی بهش گفتم بذار یه کم دیگه بمونم... تو رو خدا... یه کم دیگه... با مامانمم خداحافظی نکردم... تو رو خدا... غلط کردم... یه کم دیگه..! انگار نمی شنید. هیشکی نبود... زورش خیلی زیاد بود... تو دستاش گم شده بودم... تو رو خدا... یه کم دیگه...
- نه، حرف آخرتو بزن باید بریم.
حرف آخر...؟ یادم افتاد به کارام... حرفام... این هفته.. هفته ی قبلی.. وااای! نه! خیلی ن... تو همین فرصت کم که نمی تونم جبران کنم.. چیکار کنم؟ بازم داد زدم... گریه کردم.. تو رو خدا ... یه کم دیگه بهم وقت بده.... هیشکی نبود...
همونجوری سرد و بی اعتنا نگام می کرد... فایده نداره... زود باش... وقتشه...
شروع کردم... تند تند استغفرالله می گفتم... انقدر پشت سر هم داشتم استغفار می کردم که هی زبونم می گرفت.. خدایا ببخش... بابت اون... بابت این... بابت دیشب... بابت اونروز سر کلاس... بابت اون حرفم... نمازای بی حالم...حواس پرتی هام... استغفرالله... استغفرالله.... استغفرالله...
هر چی می گفتم بیشتر یادم میومد و وقتم کمتر میشد... چیکار کنم؟ اینجوری فایده ای نداره... تموم نمیشه که... خدایا ! خدایا ! کمکم کن... تو که مهربونی... این خیلی خشنه... به حرفم گوش نمیده... تو که اینجوری نیستی... تو که همیشه گوش میدادی... تو که همیشه بودی ... خدایا کمکم کن... استغفرالله... استغفرالله... هیشکی نبود... استغفرالله...
از فرط عجز به خودم می پیچیدم و خدا رو صدا می زدم... اونم ایستاده بود و همینجور نگام می کرد... وقت کم بود.... استغفرالله... استغفرالله ربی و اتوب الیه... استغفرالله... استغفرالله...
- نماز صبح... نماز صبح... وقت نمازه ...
وای خدا! نماز صبح... کاش میشد الان فقط یه نماز صبح بخونم... فقط یکی... چقدر دلم نماز میخواد... چقدر دلم خدا میخواد... خدا... خدا... خدا... خدا.... استغفرالله... استغفرالله.. استغفرالله... استغفرالله... هیشکی نبود...
..
..
- دختر چقدر می خوابی؟ پاشو وقت نمازه...
- نماز؟ نماز بخونم؟ میشه؟ وای خدا... نماااااااااااااااااااااااااااازززز...
سیاهی رفته بود.

| نویسنده: باران .::. دوشنبه 15/11/1386 .::. ساعت 9:45 عصر | نظرات دیگران ( ) |

_ پارسال بیست سالم بود. پیارسال نوزده سال. پس پیارسال هجده سال داشتم که به دانشگاه امدم. چشمم را که بر هم گذاشتم دیدم بیست و یکسال دارم. سریال جوانیم تکرار نداشت. کسی نمی توانست آن را ضبط کند؛ بازی زندگی وقت اضافه ندارد و یک بار برای همیشه است؛ تازه نمی دانم کی تمام می شود. دهها سال دیگر، ده سال دیگر، یک سال دیگر، یک ماه، یک هفته، یک روز، یک ساعت و شاید هم حالا.
دیروز پسر همسایه مان را موتور زد و مُرد. او هم بیست و یکسال داشت. پدرش جراح مغز بود. او ضربه مغزی شده بود.
می گویند جان از پا در می اید و به سر می رسد. بیخ گلویم می خارد. احساس مرگ می کنم. نکند من هم....
بلند شو وقت تنگ است. به یادم امد؛ جمله ای که پشت یک ماشین نوشته بود. کاش زندگی هم دنده عقب داشت...!!! و پس از ان به یاد اوردم حرف پدرم را که وقتی کاش می گفتم، می گفت ؛ کاشو کاشتیم در نیومد..... (1)
_ انسان بی نهایت سرمایه دارد و بی نهایت راه دارد و فقط هفتاد سال وقت برای تجارت، آن هم نصفش خوراک و پوشاک و مسکن و نصفش مقدمات اینها؛ وای به روزی که بقیه اش هم بشود صرف نمایش دادن اینها که دیگر سرمایه ها از دست رفته اند. یا راکد مانده اند و احتکار شده اند و یا از دست رفته اند و زیان شده اند..... (2)
_ نمیدونم چرا الان حسم میاد این حدیث امام صادق (ع) رو بنویسم و روش فکر کنم : اگر به وضعی که داری خرسند و قانع باشی، در بدبختی و تباه کردن عمر و حسرت و افسوس خوردن در روز قیامت کسی بدتر از تو نخواهد بود. (3)
ربط داشت؟! نمیدونم. مهم نیست! عجب آش شلم شوربایی شد این پُست ها! ولی بازم مهم نیست! خودم دوسش دارم. منتخب شد،، شیرینی میدم تا سه ماه دیگه بروز نمی کنم.
اگه عشقتون کشید چیزی بگین یا نظر خاصی داشتین، با تمام وجود گوش می کنم..... یا علی.
(1) : محسن عباسی.
(2) : صفایی، علی؛ رشد، ص30
(3) : میزان الحکمه، ص 4277
| نویسنده: باران .::. دوشنبه 3/10/1386 .::. ساعت 4:46 عصر | نظرات دیگران ( ) |
نام: | |
ایمیل: | |